یه جشن کوچیک دیگه
روز ١ مهر تولد مامانی بود
و من ٢٤ ساله شدم خیلی خوشحالم که امسال تو هم توی تولدم هستی و در آغوشمی. دوستت دارم
روز 4 مهر بردیمت دکتر و ختنت کردیم. عمه بهاره هم بردیا رو آورده بود . خلاصه اینکه هر 2 تاتون کلی جیغ و فریاد زدین و گریه کردین.
اما خوب چاره چی بود مجبور بودیم این کار رو بکنیم دیگه ببخشید مامانی.
اما خیلی زود خوب شدی.
این عکس هم مربوط میشه به فرداش که نمیدونم چرا اینقدر عصبی هستی که داری موهات رو میکشی
٥/٧/٩١
روز جمعه هم یه جشن کوچیک واستون گرفتیم
که مصادف با تولد امام رضا(ع) بود.
حسابی به کیک چشم دوخته بودی.![]()
٧/٧/٩١
تا اینکه یواشکی دستت رو زدی توی کیک
٧/٧/٩١
بعد هم یکم ازش چشیدی
٧/٧/٩١
ولی فکر کنم طعمش زیاد خوب نبود و دوست نداشتی
٧/٧/٩١
اینم یه عکس ٢ نفره با بردیا که البته همش خواب بود
٧/٧/٩١
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


یه جشن کوچیک دیگه 
